
در این شقاوت شب ، خوابهای سنگین،آه
هزار زمزمه از آبهای رنگین ،آه
درون کوچه شب از یک شرارت گفت
از این حکایت بیداد ننگین، آه
چقدر واهمه، بیجا نچیب زاده شود
چقدر پرده ،که از دام نور پاره شود
پریده رنگ افق از تلاطم خورشید
خمار گونه در این انتهای شهر پلید
رفیق مست، شرابی به جامه خالی کرد
هزار عبرت آیینه۱ را خیالی کرد
گذار می کنم اندر سراب هشیاری
نمی شوم ۳به خانه از این ارتکاب بیداری
چه بی نوا دل بیمار، عاقلی دارد
خمی به ابروی یاران اثر ز غم دارد
هلا پرنده دل پر بزن به آرامی
بخوان به نام دلی راکه می خوانی ۴
سحر به سحر خدا۲روشنی بخشید
هزار گونه ز شادی حقیتی را دید
حقایق شب هجران خیال عامی داشت
به وصل سلسله مویم چه تابی داشت
سروده 19/8/88 تعداد سطر ۲۰
حقیقتا خود بخود نگارش شد یعنی بر کاغذ آمد
۱-هان ای دل عبرت ببین از دیده عبر کن هان ایوان مداین را آیینه عبرت دان
۲-سحر= معجزه = جادو
۳-نمی روم
۴-صدا می کنی